وبلاگ رمانم

https://stargirlnovel.blogfa.com/

حسرت

بزرگترین حسرت زندگیت چیه؟

الان داشتم با یکی دربارش حرف میزدم خواستم ببینم معمولا همه چه حسرتی دارن

ساکت و خاموش

کلا قدرت کلمه ساختن ندارم

نمیتونم حرف بزنم بگم چمه

حتی به خودم هم نمیتونم احساساتم رو توضیح بدم چه برسه به اینکه با کسی دربارش حرف بزنم یا بیام اینجا بنویسم

نوشتن هم که هیچی

پرده سوم رمانم رو نوشتم اما اصلااا اون چیزی که دلم میخواست نشد

فک کنم دوباره درست میشه و از این سکوت و خاموشی درمیام

اما واقعا امروز نیاز داشتم حرف بزنم که نمیتونم

نه اشکی هست نه کلمه ای و من الان در مرز جنونم از اینهمه حس بد که هیچ جوره تخلیه نمیشه

همون حالت همیشگی

دیروز قرار بود سه ساعت بخونم

اما 1 ساعت و 40 دقیقه خوندم

چون حالم خیلی بد بود

نمیدونم از دیشب چرا اینطور شدم

مثل پارسال شدم وقتایی که استرس میگرفتم در صورتی که واقعا استرس چیزی رو ندارم

نمیتونم روی چیزی تمرکز کنم، نمیتونم به حالت تهوعم فکر نکنم و حتی بعضی وقتا نمیتونم نفس بکشم

خیلی حس بدیه که مدت ها بود تجربش نکرده بودم

دلم خیلی گرفته

واقعا دوست دارم گریه کنم اما حتی یک قطره اشک هم نمیاد

از دیروز هر لحظه این غصه هی داره بیشتر و بیشتر میشه و نمیتونم خالیش کنم

واقعا حالم خوب نیست

چرا همه چی انقد بده؟

دو سال آینده؟!

امروز دو ساعت و 45 دقیقه درس خوندم

هی میخواستم جا بزنم که نه حالا بذار دو ساعت بخونم فقط، ولش کن اما خب خوندم و محل ندادم به ذهنم

امروز رفتم دکتر

گفت تا دو سال قرص خوردن رو ادامه بده، سه ماه یه بار آزمایش بده و دو سال دیگه دوباره باید بری ام آر آی

بعد من اینجوری بودم که دو سال دیگه؟

چقد خوشبین!

ما دو روز دیگمون هم معلوم نیست

به دو سال دیگه فکر کن

اسفند 1406

اگه نمرده باشم تا اون موقع، 19 سالمه

تیر 1406 کنکور دومم رو دادم و احتمالا مسیرمو انتخاب کردم که از تجربی میگذره یا نه

برام قابل پیش بینی نیست که اون زمان تو چه نقطه ای وایسادم

اوضاع ایران اون زمان کلا برام غیر قابل تصوره

دو سال دیگه هنوز داریم زیر بار ظلم له میشیم یا آزاد شدیم؟

امیدوارم اون زمان خیلی چیزا درست شده باشه

خیلی چیزا

با استرسی بی دلیل دارم مینویسم، امیدوارم تو موقع خوندنش آروم و خوشحال باشی

خب قرار بود کل 2 ساعت و 45 دقیقه رو صبح بخونم ولی یک ساعت و 20 دقیقشو خوندم

البته خوب بود واقعا تو این چند روز هیچوقت صبح انقد درس نخونده بودم حتی اصلا صبح نمیخوندم

بقیشو میذارم از دکتر که برگشتم

نمیدونم امروز چرا انقد واسه دکتر رفتن استرس و دلشوره دارم!

برم سعی کنم خودم رو با رمان نوشتن سرگرم کنم

اصلا نمیدونم تو پرده سوم چی قراره بنویسم ولی حداقل شروعش کنم

پ.ن ۱: نمیدونم این چه حسیه که من کنکور خودم برام مهم نیست، نه اینکه مهم نباشه ها اتفاقا مثل چی استرس امسال و سال بعدو دارم

اما انگار قبول شدن بقیه خیلی برام مهم تره

کنکوری هایی که اینجا میخونمشون مثل پرگل، ریحانه، ستایش و دو تا از همکلاسیهام که دوست صمیمیم هستن یا حتی بقیشون که دوست صمیمیم نیستن

انگار برام خیلی مهم تره که اینا قبول شن

من امسال قبول نمیشم اما اگه یه وقت اینا قبول نشن من خیلی بیشتر از چیزی که واسه خودم ناراحت شدم واسشون ناراحت میشم

نمیدونم چرا واقعا ولی امیدوارم روز اعلام نتایج، قبولی همشونو ببینم :)

پ.ن ۲: مامانم میگفت تا پارسال باهام دعوا میکردی که بذارم روزه بگیری الان نماز هم نمیخونی چرا؟

هیچی نگفتم

حوصله نداشتم بحثشو بکنیم

شکست بخور؛ اما یه بازنده به تمام معنا نباش!

امروز هیچی نخوندم

رمان هم ننوشتم و در کل هیچ کار مفیدی انجام ندادم

صبح که درس نخوندم قرار بود از بعداز ظهر بخونم

انقد سرگیجه داشتم و انقد هی گفتم الان میخونم، نیم ساعت دیگه میخونم، که کلا نخوندم

اما قرار نیست مثل قبل با این شکست کلا بگم مسیرم اشتباه بوده

بعد بیام از اول اول شروع کنم

دوباره چند روز بعد شکست بخورم و دوباره این چرخه رو ادامه بدم

من از یک اسفند تا دیروز سه روز پیوسته درس خوندم و یک ربع یک ربع به ساعت مطالعم اضافه کردم

امروز شکست خوردم خب باشه

چرا فردا باید بیام دوباره از دو ساعت و دوباره از مباحث اول شروع کنم؟

اینطوری تبدیل میشم به یه بازنده واقعی

فردا دو ساعت و چهل و پنج دقیقه ای که قرار بود امروز بخونم رو میخونم

ساعت هشت و نیم بیدار میشم و کل این ۲ ساعت و ۴۵ دقیقه رو همین صبح تموم میکنم که دیگه این مشکل پیش نیاد

چون بعد از ظهرم قراره برم دکتر

واقعا امیدوارم واسم دوباره ام آر آی ننویسه اصلا حوصلشو ندارم و دلمم نمیخواد

برم ببینم چرا این پرولاکتین لعنتی پایین نمیاد

ولی خوبه که صبح ها خونه ام

کلا مدرسه این سال آخری خیلی الکی شده

آخرین بار ۲۵ بهمن بعد از دو هفته مدرسه نرفتن رفتم واسه امتحان زیست و از اون موقع هم نرفتم تا الان و دیگه امتحانی هم نیست که برم

همیشه مدرسه حس خیلی بدی بهم میداد

از همون ابتدایی

با اینکه من تا وقتی بیام دهم درسم خیلی خوب بود اما مدرسه اعتماد به نفسمو تو زمینه های دیگه کشت

چون خیلی درونگرا و حتی قبلا خیلی خجالتی بودم

دوستای زیادی نداشتم و حتی همون دوستامم مسخرم میکردن

مخصوصا وقتی از کلاس چهارم نوشتن رو شروع کردم، داستانامو مسخره میکردن

اما گفتم داستان

یاد یکی از دوستام افتادم که حیف که فقط دو سال با هم بودیم

کلاس پنجم اومد تو مدرسه ما و پنجم و ششم با هم دوست بودیم

داستانامو ازم میگرفت و میخوند و مشتاق ادامش بود

شاید اینکه من نوشتن رو ادامه دادم به خاطر اون بود

هیچوقت ندیدمش و شماره هم ازش نداشتم

فکر کنم منو یادش رفته باشه اما من هیچوقت فراموشش نمیکنم

در کل تو مدرسه احساس میکردم به قدر کافی خوب نیستم اصلا

و شاید این حسی که دلم میخواد خودمو عوض کنم از همین مدرسه اومد

وقتی اومدم دهم و بعدش درسم زیاد خوب نبود و جو کنکور و مدرسه نمونه و بچه های درسخون بود که دیگه در زمینه درسی هم اعتماد به نفسم داغون شد

ولی با وجود همه اینا یکم حوصلم سر میره با مدرسه نرفتن آخه من مدرسه نرم هیچ جای دیگه ای هم نمیرم الان از همون ۲۵ ام تا حالا بیرون نرفتم از خونه

خب شبتون بخیر باشه امیدوارم هیچکس امشب به خاطر ناراحتی بیدار نمونه و تا صبح گریه نکنه

امیدوارم فردا صبح که بیدار میشین یه خبر خوب بشنوین

مراقب خودتون باشین

بدبینی

امروز دو ساعت و نیم درس خوندم

تا شب حال و حوصله داشتم قشنگ ولی این نیم ساعتی که مونده بود واسه شب رو به زور خوندم ولی مهم اینه که خوندم

امروز ساعت حدودا ساعت چهار و نیم یکی از دوستام بهم پیام داد و من همون لحظه جواب دادم اما دیگه سین نزد و تا الان ازش خبری نیست حتی اس ام اس هم که دادم جواب نداد

در حال حاضر من در حال تصور تماممممم سناریوهای منفی و وحشتناک توی ذهنمم و اگه امشب خبری از خودش نده احتمالا عقلمو از دست بدم

تو این مسئله خیلی بدبینم واقعا

یعنی همش حس میکنم یه اتفاقی افتاده

یادمه دو سه هفته پیش شنبه بود که به سرویسم پیام دادم که مدرسه نمیام تا آخر هفته

و برخلاف همیشه جواب نداد

من تا هفته بعد حس میکردم حتماااا اتفاقی افتاده تا اینکه هفته بعد با یه شماره دیگه پیام داد بهم و فهمیدم تنها اتفاقی که افتاده این بوده که از این به بعد اون یکی شمارشو چک میکنه

نمیدونم چرا اینجوریم واقعا

ولی در کل امیدوارم دوستم از خودش خبر بده این روزا چون سالگرد نازنین هم نزدیکه و حدود ده روز دیگس، این افکارم شدید تر هم شده

پ.ن: نازنین یکی از بچه های مدرسمون بود پارسال دوازدهم بود و ۱۴ اسفند فوت کرد

نمایشنامه ناتمام همزاد من

دو ساعت و ربع درس خوندم

یک ربع از دیروز بیشتر

همین خوبه

هر چند برام آزار دهندس که همین مقدار درس خوندن هم برام سخته

اتفاق خوبی که افتاد این بود که یه رمان شروع کردم

نمایشنامه ناتمام همزاد من

لینکشو پست ثابت کردم اگه دوست داشتید بهم افتخار بدید و بخونید

از اولین روز اسفند

هی شروع های دوباره و بازم همون دو ساعت

نمیدونم تموم میشه این ماجرای درس یا نه

نمیدونم اصلا ارزشی داره این وسط یا نه

نمیدونم آینده چطور میشه

خیلی مبهمه

نمیدونم زندم اصلا و آینده ای رو میبینم یا نه

امیدوارم نبینم

از یه طرف امید دارم برای ادامه زندگی و از یه طرف سیرم ازش

هر چند حال روحیم نسبت به پارسال واقعا بهتره

اولین روز از آخرین ماه هم تموم شد

امسال خیلی سال بدی بود

کاش تموم شه زودتر

یکی بهم گفت روح قشنگی داری و شاید توام یکی از قشنگی های دنیایی

نمیدونم

دوست داشتم حس خوب به آدما بدم

گوش بدم

دردشونو حس کنم

ولی فک کنم موفق هم نبودم

تو که اینجایی اینو میخونی چه حسی از من میگیری؟

PINK THEME